وزن دعا

By |1394/5/9 16:21:53مرداد 9ام, 1394|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , |

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. […]

مكالمه با خدا

By |1394/5/8 18:39:38مرداد 8ام, 1394|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , , , |

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف [...]

وصیت نامه الکساندر

By |1394/4/31 22:10:08مرداد 1ام, 1394|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , , , |

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. […]

لالایی پیرزن

By |1393/12/19 17:33:08اسفند 19ام, 1393|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , , |

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز … […]

طنز : کی می تونم برم خونمون؟

By |1393/11/29 20:55:31بهمن 30ام, 1393|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , |

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت… […]

کشاورز و قاطر پیر

By |1393/10/21 19:21:01دی 21ام, 1393|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , , |

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. [...]

جهان پهلوان تختی در خاطرات شیخ حسین انصاریان

By |1393/10/18 8:01:51دی 18ام, 1393|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , |

پهلوان تختی بچه‌ی خانی آباد بود. چندسالی كه در آن جا منبر می‌رفتم، وی همراه خانواده‌اش پای منبر می‌آمدند. خود من نیز گاه گاهی به زورخانه می‌رفتم. بدین ترتیب به مرور زمان باهم آشنا شده بودیم. […]

چشمه و خشت دیوار

By |1393/10/6 18:27:02دی 6ام, 1393|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , , , |

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را [...]

درخت مشکلات و نجار

By |1393/9/3 18:20:29آذر 3ام, 1393|Categories: مطالب و حکایات آموزنده|Tags: , , , |

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. درخت مشکلات و نجار […]

Go to Top