توضیحات

نام:خلیل
نام خانوادگی:شریف کاظمی
نام پدر:؟
تاریخ وفات:بصورت تقریبی شهریورماه 1359
محل خاکسپاری:ناریان
سایر توضیحات:حادثه رعد و برق – تاریخ دقیق مشخص نبوده و در خاطرات شهریورماه سال 1359 قید شده است.

لطفاً برای اصلاح / تکمیل اطلاعات از دکمه زیر و یا بخش دیدگاه انتهای صفحه استفاده کنید.

ویرایش / اصلاح اطلاعات

سانحه رعد و برق – شهریور 1359

دردو قسمت،

قسمت اول:

آخر شهریور بود و در ناریان رسم و سنت عالم چرا ]«عالم چرا» به موقعی گفته میشد که همه مردم درعلف چینها و دیمزارها علف ها و دیم های خود راچیده وجمع آوری کرده بودند.در این موقع،گوسفند های سرکوه و بزگل و اسب و قاطر های بیکار دراین مکانها مجاز به تغذیه بودند،را عالم چرا میگفتند،قدیمی های ناریان این رسم را خوب بیاد دارند.[

و قصه پرغصه خاطره ما از اونجایی شروع میشود که شهریور سال 59 بود که (دسته مال) گوسفند های ما از سرکوه به زردکندی چال (بعد ازبواچال،انتهای رشته کوه لایه )که یردمال داشت مستقر شده بود. اون موقع من حدوداً نوجوان بودم، اون شب واقعه را هنوز از یاد من و خیلی ازناریانی ها بیرون نرفته. اون شب هوا بشدت ابری و بعد باران و رعد و برق شدید تر شروع شد. مرد قصه ما با اینکه سنی ازش گذشته بود،ولی هیکلی قوی و قدی بلند و آدم شجاع و نترسی بود، او هر سال برای جمع آوری گون،که یکی ازانواع سوخت های زمستانی بود،این فصل سال به صحرا و کوه می رفته و گون میکند او نیمه شب سوار الاغش شد و به سمت راه کمر سر و به سمت و مقصد بالای ریزچالی دره و انتهای کوه لایه حرکت کرد،که قصدش این بود قبل از ازان صبح یک بارگون بزند و به ده برگردد،خانمش به او گفت که هوا ابری و بارانی است نرو، گفت: تواین فصل سال بارانی درکار نیست و راه افتاد، مرد شجاع تنهای شب اسمش دایی مشهدی خلیل بود. ایشان درهمسایگی ما درجور محله یعنی اهنکلا زندگی میکرد، وچون با مادرمرحومه ما نسبت فامیلی داشت ما ایشان را دایی خلیل صدا میکردیم و چه شب های زمستان شب نشینی به خانه ایشان میرفتیم.

ادامه دارد…….

قسمت دوم و پایانی،

خاطرات تو رو میبرند یه جاهایی که خودت هزاربار هم برگردی به اون وقتا جرأت رفتنشو نداری، قصه پر غصه ما ازاینجا شروع شد که صبح آن روز به من ماموریت داده شده بود که با قاطر هایمان بروم  ریز چالی دره، تا به عمو اسحق و مادرم برای مال بره کردن و “شیر هایری” کمک کنم. صبح زود یکی دربالای کمرسر داد و هوار میکرد و اهالی ده را برای کمک صدا میکرد و من هم براه افتادم تا هم بروم به کارم برسم وهم ببینم چه خبرشده، بهرحال مردم هم سراسیمه براه افتادند به سمت “ویا پشت” و همینکه به ریزچال رسیدم، دیدم که مادرم بالای کوه سمت راست ریز چال بود گریه میکند و جیغ میزند، قاطر ها را  ول کردم و دوان دوان خودم را به آنجا رساندم، باصحنه دلخراشی روبرو شدم که چیزی شبیه آنرا بعدها در جبهه جنگ دیدم  و عده ای از اهل محل هم خودشان را به سرصحنه فاجعه رسانده بودند. طبق گفته های آنها فهمیدم زمان رعد و برق ایشان سوار الاغش بود و یک داس دردست داشت و زنجیر افسار الاغ هم دردستش بود، باعث تشدید برق گرفتگی شد. صحنه را اینگونه میتوانم تداعی کنم که براثر شدت برق گرفتگی بعضی از انگشتان آن مرحوم پریده و قطع شده بودند، مضاف براینکه انگشت شست پای سمت راستش هم قطع شده بود،خلاصه اوضاع دهشتناک و عجیبی بود و همه به دنبال انگشتان قطع شده می گشتند  و چند تایی پیداکردند، و از سمت راست بدن ایشان و هم الاغشان یک رگه به اندازه کلفتی یک طناب و یا ریسمان از بالای سر تا انتهای پا رگه سوخته سیاه شده کاملا، اوضاع دردناکی را سراغ میداد، و من همچنین صحنه هایی را در جنگ و اجساد سوخته و نیمه سوخته مخصوصا درکربلای پنج درشلمچه دیدم. راوی آن شب آقا رمضان پسرعمه ما بود  که اینگونه تعریف میکرد:

دایی اسحاق که چوپان گوسفندان بود اون شب من به ایشان گفتم، دایی جان شما خسته هستید، بروید ده  و استراحت کنید،من امشب چوپانی این گله را انجام میدم،شب گوسفدان را بعدبردم ،در”زردور” اونجا خواباندم،دم سحر وموقع (هلاکر)1 به سمت ریزچال حرکت دادم که بارش باران و رعد و برق شدید، و فرار گوسفندان و داد و قال سگ های گله،شروع شد . و بهرحال تا بعد از باران توانستم گوسفندان متفرق شده راجمع آوری کنم،درعین حال دیدم که سگها به سمت ریزچال و بالای کوه مشرف به ریز چال (زودور)2 دویدند و بشدت پارس میکنند، فهمیدم باید اتفاق ناگواری اونجا رخ داده باشد،خودم را به اونجا رساندم و این صحنه را دیدم و اطلاع دادم. لازم به ذکر است درپایان عرضه دارم که مرحوم دایی خلیل خصوصیات فیزیکی و اخلاقی که داشت من کمتر کسی را مثل ایشان اون موقع سراغ داشتم،بلند قد، چهار شانه، پیرمردی قوی شجاع و مهمتر اینکه خیلی باتقوا و با ایمان بود و همیشه قرآن میخواند و روابط عمومی قویی داشت.خداوند روحش شاد و قرین رحمت واسعه اش گرداند.

1-هلاکر: بعدازاستراحت شبانه گوسفندان ونزدیک صبح،بردن گوسفندان به چراگاه را هلاکر می گفتند

2-زردور: به منطقه مجاور سمت راست محل حادثه،زردور،میگویند.

ازهمدیاران عزیز خواهشمندم اگر جزئیاتی ازاین حادثه کم و یا زیاد شد برمن ببخشایند، چون ازآن حادثه حدود سی و چند سال میگذرد و دچار فراموشی و یا نقصان در گفتار میگردد.

وسلام وعلیکم،ورحمه الله، ازعلی شریف کاظمی

تاریخ نگارش: 1395/09/23

ادامه خاطره رعدوبرق از زبان،راوی حضوری،آن واقعه آقای ابراهیم رزاقی، فرزند،مرحوم کربلایی قاسم

من (ابراهیم رزاقی) هستم،اون موقع،من ده ساله بودم، شب حادثه اونجا بودم،  که غروب هوا خوب بود  سر شب هوا ابر سیاهی گرفت که ننه زینت خدا بیامرز نذاشت بیرون بخوابیم محمد دایی اسحاق و یک نفر دیگه شاید آبجی معصومه بود دقیق یادم نیست ما رو برد تو چادر آقا رمضون هم بخاطر شدت بارون اومد تو چادر نصف شب بلند شد دید گوسفند نیست رفت گوسفندا رو جمع کرد آورد ولی نصف گوسفند رفته صبح آقا که اومد سر چادر آقا سید رمضان سید علاالدین مرحوم و دایی اسحاق از اون ده اومده بودن آقا سید گفت گوسفند کمه نصفش نیست و بقیه حرفشو تایید کردن رمضان رفت دنبال بقیه گوسفند منم پشت سرش رفتم، رسید “کهوگهری تیره” صدا،زد برگرد به دایی اسحاق بگو مشهدی خلیل را برق گرفته بره ده خبرکنه، من(ابراهیم)،برگشتم سر چادر گفتم، و دوباره رفتم،بالا و اونهایی که سرچادر بودند،اومدند، من رسیدم محل واقعه،دیدم خدابیامرز،یک طرف افتاده،والاغش،یک طرف دیگر، رعد وبرق،ازپشت پایش زده بود،شست پایش،راقطع کرده بود، من شصت پاشو اونطرف تر پیدا کردم،ودقیقا یادمه،تمام موهای روی رگهای،بدن الاغش،گز داده شده بود،و سوخته،بود،که،رد رگهای،بدن رو نشون میداد.

یک قضیه هم آقا رمضان تعریف میکرد؛این بود ، شب رفته بود دنبال گوسفندها،رسیده بود بالای گردنه سگها شروع کردند به پارس کردن که گفت من فکر کردم گرگ به گله زد، وگوسفندها رو پاره کرده،بخاطر این صبح اول وقت رفتم همون جایی که سگها شب پارس میکردند،یک چیزیی که خیلی عجیب بود ،اینکه من شصت پای قطع شده،را پیدا کردم و به جنازه ملحق کردم، اما شنیدم که،بعدازشستن،میت،شصتش گم شد، و نتونستن پیداش کنند،خداوند ایشان راببخشاید و روحش شاد.
راوی:ابراهیم رزاقی،
گرداوری و ادیت :علی شریف کاظمی،
1395/09/28